تبليغاتX
آرزوها و دست نوشته های یک زن

آرزوها و دست نوشته های یک زن

داستانهای زندگی

خاطرات نرگس

اولین روز آشنائی جلال و نرگس

حدود سال ۴۰ در یکی از روزهای فصل زمستان که جلال  برای دیدن یکی از دوستانش که کارگر پدرش نیز بود به منزل آنها رفت.کارگرش مستاجر اون خونه بود.به هنگام ورودش به منزل دختری را دید که از نظر زیبایی چیزی کم نداشت.وقتی جلال از دوستش و همسر وی پرسید اونها  گفتند که وی دختر صاحبخانه است.که ازنظر خانه داری و خیاطی و آشپزی و بافتنی خیلی ماهر است. جلال هم که از خانواده اش به خاطر نرفتنشان به خواستگاری دختر مورد علاقه اش ناراحت بود تصمیم گرفت با اون ازدواج کند.به همین خاطر به اتفاق دوستش و مادربزرگش به خواستگاری نرگس رفت.مراسم خواستگاری تا ازدواج ظرف مدت یک هفته انجام شد.شب عروسی جلال و نرگس بقدری هوا بارانی بود که نمیشد زیر باران ایستاد.اما دوستان و فامیل جلال بخاطر حرص دادن پدر و مادر جلال، با ماشین خیابان رو قرق کرده بودن و بخاطر جشن عروسی آنها خیابان شلوغ بود و مردم هلهله زنان و شادی کنان  در زیر باران مشغول رقص و پای کوبی بودن.پدر و مادر جلال این عروس و عروسی  را قبول نداشتن.از نظر اونها باید جلال با دختری از طبقه خودشون ازدواج میکردنه دختری از طبقه پایین.با این حال جلال با نرگس ازدواج کرد و یک زندگی ساده را با او شروع کرد.اما جلال مردی تقریبا عیاش،دهن بین،بددهن و بدتر از همه اینکه دست بزن نیز داشت.اما نرگس با تمام این عیوب کنار می آمد.چون عقیده داشت که زن با لباس عروسی به خانه بخت میآد و با کفن از اونجا میره.و این عقاید را به بچه هاش نیز قبولانده بود.بعد از گذشت چند سال نرگس صاحب ۴دختر شد وکم کم طعنه ها و غرولندهای فامیل شوهر شروع شد.به طوری که جلال تحت تاثیر همین حرفها رفتارش با زن و بچه هاش تغییر کرد.حتی نرگس رواز دیدن خانواده اش محروم کردن و اجازه ندادن تا نرگس به دیدن آنها و یا آنها به دیدن نرگس بیاییند.بنابراین نرگس خواهر و مادرش را هفته ای یکبار در حمام میدید.که این دیدارها زیاد دوام نیاورد و برای پاییدن نرگس هر بار یکی از خواهران جلال را به دنبال نرگس به حمام میفرستادند تا مبادا خواهر یا مادرش به او چیزی یاد بدهند که به ضرر اونها باشه.خلاصه بعد از سرکوفتهای زیاد نرگس بازم حامله شد اما اینبارجلال اصرار داشت که بچه را سقط کند.چون فکر میکرد که این بچه هم دختر است و خانواده وفامیل بازم شروع به سرکوفت میکنند ودختر داشتنش را بداقبالی و بد یومی میدانند. اما نرگس بنابر خوابی که دیده بود و پدرش آن را تعبیر کرده بود حاضر به سقط نشد.بعد از ماهها کش در ماههای آخر پزشک ماما به نرگس گفت که بچه ها دوقلو هستند اما اون به جلال چیزی گفت. جلال ناراحت بود که چرا خدا به او فرزند پسری نمیدهد تا دهن اقوام بسته شود.بعد از ۹ ماه و ۹ روز درد زایمان به سراغ نرگس آمد و او را به زایشگاه بردن زمانی که بچه اول بدنیا آمد پرستار با خوشحالی اومد و به جلال تبریک گفت که صاحب پسری شده جلال شوکه شد و خوشحال.تا راه افتاد که بره و برای پرسنل بیمارستان شیرینی بخره پرستار خبر تولد پسر دوم را بهش داد.جلال واقعا خوشحال بود ودر پوست خودش نمیگنجید.بعد از چندین سال دعا و نذر و نیاز بالاخره خدا عوض یک پسر دوتا پسر بهش عطا کرده بود.از شادی به تمام پرستاران شیرینی دادو برای نرگس طلا خرید و سور بزرگی به تمام فامیل داد.همانجا نذر کرد که تا ۷ سال بچه ها را به زیارت امام رضا ببردو به اندازه وزن موهایشان پول در ضریح


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/05/27ساعت 11:57  توسط تائیس  |